در خیابان انقلاب بین خیابان فلسطین و ولیعصر پیر مرد تکیده و ژنده پوشی با سر و صورت کثیف و ژولیده که با خودش حرف میزد توجهم رو جلب کرد. خودم رو بهش رسوندم و گفتم پدر جون خیلی تو خودتی! کمکی
از دستم بر میاد؟
به من زل زد و بعد از سکوت کوتاهی پرسید میشناسمت؟؟ گفتم فکر نمیکنم! ولی چهرتون خیلی آشناست!!
خیلی زود خودمونی شد، سری تکان داد و گفت فیلسوفی هستم که شاگردان بسیاری در سراسر دنیا دارم، سکوتی کرد و خیره به زمین ماند. من هم تو فکر توهم این پیر مرد سکوت کردم. همین طور که به زمین نگاه میکرد گفت مدتها اینجا سرگردانم درست در خیابان انقلاب بین فلسطین و ولیعصر، بیش از سی سال و سال رو با حسرت کشید.
گفتم من تقریبا هر روز از این مسیر میگذرم ولی تا بحال ندیده بودمتون. نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و با بی حوصله گی گقت حتما دقت نکردی. من تقریبا بیشتر افرادی رو که از اینجا میگذرند رو میشناسم برخی از اونها از پیروان خوب من بودند، اما، … اما، … لحنش تغییر کرد و با تحسر ادامه داد اخیرا کسانی پیدا شدند که دیگه نه تنها منو به استادی قبول ندارند بلکه تو همین مسیر جواب سلام مرا هم نمیدن. نگاهش رو از چهره من گرفت و به دستها کثیفش انداخت و زمزمه کرد : شاید با پیشرفت علم و تکنولوژی من هم از غافله عقب مونده ام و باید شاگردی شاگردهام رو بکنم.
هاج و واج مونده بودم، پرسیدم پدر جان کجا تدریس میکردید؟ با تعجب گفت واقعا منو نشناختی؟؟ مودبانه جوات دادم: متاسفانه خیر.
دستهای کقیفش رو در هم قلاب کرد و با اون لباس و کثیف و سر و روی ژولیده سعی کرد قامتش رو صاف کنه و در هیبت یک استاد با وقار که به هیچ وجه به تیپش نمیخورد گفت: پسر جان من واضع نظریه ای که طرفدارهای زیادی در دنیا داره هستم نظریهء هدف وسیله رو توجیه میکنه.
در جا خشکم زد بله درست میگفت قیافه او هم شبیه همون ماکیاولی بود که چندی پیش در کتابی دیده بودم.
در همان حال ادامه داد که: واقعا شرمنده ام از نظریه ام که گرچه کامل ولی در عین حال ناقص بود.
قضیه برام جالبتر شد، با علاقه پرسیدم چطور؟؟
گفت همین مسیر کوتاه خیابان انقلاب از فلسطین تا ولیعصر نظریات من رو به عریانترین شکل ممکن به مرحله عمل گذاشته اند که من از نظریه ابداعی خودم شرمم میشه.
قدرتمندان تمهیدانی رو بر علیه مخالفان به کار میبندند که در خواب هم نمیدیدم
گفتم: مثلا چه مواردی؟
گفت: آخرینش رو همین امروز شنیدم و تنم لرزید.
وقتی چشمهای پرسشگرم رو دید با ناباوری گفت: همین امروز حاکمان با داشتن تمامی امکانات و حجم عظیم تبلیغات رسانه های خود و سرکوب گسترده نظامی، هنوز دست از سر مخالفین برنمی دارند، مخالفینی که از داشتن هیچ رسانه ای حتی یک روزنامه هم محرومند ولی حاکمان علاوه بر این همه، با استفاده از امکانات وزارتخانه هایی قدرتمند مثل وزارت اطلاعات و سازمانهای رسانه ای عریض و طویل مثل صدا و سیما و تلفیقی از هنر و و تکنولوژی گرانقیمت روز، مکالماتی رو جعل کردند که آدم حیران میمونه.
با تاسف نالید که این امکانات رو معمولا برای فیلمهای سینمایی پر خرج هالیوودی به کار میبرند نه در بحبوحه اختلافات سیاسی بر علیه مخالفین.
در همین حین صدای آژیری توجه ما رو به خودش جلب کرد، پیر مرد با دیدن انومبیل سراسیمه گقت باید بروم، امیدوارم باز هم ببینمت و هراسان با اون اندام نحیف و و لباسهای کثیف و ژنده خود که به تنش زار میزد به دنبال اتومبیل سیاه رنگ بزرگی که داخل خیابان فلسطین پیچید، دوید. اتومبیلی که آژیر کشان چند موتور سوار اون رو اسکورت میکردند.
من هاج و واج از این حرکت پیر مرد با نگاهم که سرشار از پرسش بود اون رو بدرقه کردم تا از دید من دور شد.
به خودم گفتم شب برم توی اینترنت بگردم هم اطلاعاتم رو راجع به این ماکیاولی و ماکياوليسم بیشتر کنم تا اگه دوباره دیدمش حرفی برای گفتن داشته باشم و هم در مورد این جعل مکالمات که میگفت اطلاعاتی بدست بیارم.
این هم نتیجه گشتن امشبم توی اینترنت، لینک اطلاعاتی رو که بدست آوردم بصورت حروف بولد شده و آبی رنگ اضافه کردم. تا شما هم مثل من حیرون بمونید.